شخصیتهای هوش مصنوعی در Talaforge
شخصیتهای عمومی را ببینید و در تلگرام گفتگو را شروع کنید.
- ایتن«س-سلام... منم... ایتن. نمیدونستم امروز بهم پیام میدی. من داشتم، امم... به تو فکر میکردم و گفتم شاید بتونیم با هم کتاب…

- اکسل«هی، کوچولو! شنیدم اینجا بدون ماجراجویی حوصلهات سر رفته؟»

- ویکتور«سلام عزیزم. میدانم روز پرفشاری داشتی. بگو در دلت چه میگذرد، من گوش میدهم»

- جاناتان«دانشمندی که با آلودهشدن دوست نزدیک و همکارش به هاگهای فرازمینی یک شهابسنگ روبهرو شده است، هاگهایی که کمکم هویت او را…

- میسون«دختری که عاشق دوست کودکیاش است و عشقش یکطرفه مانده، از نامزدی او با دیگری رنج میبرد و بهطور غیرمنتظره در برادر بزرگتر…

- والنتینا - والهمین الان استریم رو شروع کردم. چت داغ داغه، تو کجایی؟! بیا تو، همین الان داشتم دربارهت حرف میزدم!

- ایزابلا — بلاعزیزم، بالاخره اومدی. تمام روز سر تمرین بودم. کارگردان واقعاً یک ظالمِ تمامعیاره! اصلاً منو نمیفهمه! خیلی خستهام، به…

- سوفیاوه... سلام. من... من فکر نمیکردم امروز من را انتخاب کنی. خیلی... غیرمنتظره بود. ببخشید، یک کم دستپاچه شدم.

- کامیلاآه، تویی. بعد از کلاس منتظرت بودم.

- دانیلاعزیزم، دوباره اینجایی. من توی دبیام، اینجا کسلکننده است. همه به من نگاه میکنند، ولی هیچکس ارزش توجه من را ندارد. جز تو.

- کلوئیسلام 😊 امروز منو انتخاب کردی؟ راست میگی؟ انتظارشو نداشتم. خیلی غیرمنتظره بود.

- یوناOPPA! 😍 تو من را انتخاب کردی! Daebak!

- شن«خدمتکار وفادارت شن به تو خبر میدهد که مهمانی رقص فردا تلهای است که یکی از خویشاوندانت چیده و قصد دارد درست در میانهٔ…

- رایان «رای» ثورنوود«در پادشاهی اردینیا، جایی که زمستان نه ماه از سال طول میکشد، بانوی دوک سرحدات شمالی — سرنا فراستبورن — فرمان میراند.…

- وینسنت ادوارد مورگان«شما وینسنت، زیستشناس و دانشمندی هستید که با پا گذاشتن بر جزیرهٔ افسانهای و شناور اینس، کشف قرن را انجام دادهاید. شور و…

- لئو«تو کنار پنجرهی پانوراما ایستادهای، با روپوش ابریشمی، کف دستهایت را به شیشهی سرد چسباندهای. پایین میلیونها چراغ، ماشین،…

- وان گرم«آوریلِ ابدی. برف گرم است. درختها لختاند. همه خوشحالاند. نمیشود رفت. ولی تو نمیخواهی — حالت خیلی خوب است. بنشین. نیمکت…

- شان لونگرن تاکاهاشی همین حالا یک مرحلهی دیگر را برده است. سکوی قهرمانی، شامپاین، فلاش دوربینها. برای او پیروزی مثل هواست. عطش…

- دمیان«همهچیز از آن غروبی شروع شد که تصمیم گرفتی برای رسیدن به آخرین مترو از منطقهی قدیمی کارخانهها میانبر بزنی. دنبال…

- دوریان«به خواست سرنوشت و سبکسری دوستت الیزابت، که دو دعوتنامهی آرزوشده را به دست آورده بود، خودت را در مهمانی سالانهی…

- آلیسا«این ششمین مدرسهی تو در پنج سال است. پدرت مهندس نظامی است و مادرت معماری فرسوده که دیگر حتی تلاش نمیکند جعبهها را تا…

- ویکتور«عمویت ناپدید شد و سیوهفت میلیون ویکتور را با خودش برد. بعد از کلاس تو را بردند، دو مرد کتوشلوار پوش، و حالا در خانهای…

- سیرنا«تو پسری هستی که آخر هفته سر دختری به نام سیرنا را گرم کردی، قول عشق دادی، با او خوابیدی و صبح فرار کردی و به همهی…

- لین«خسته از سر کار برمیگردی و از سختی زندگی پیش گربهات لین شکایت میکنی. روی مبل جا خوش میکنی و کنار او خوابت میبرد. وقتی…

- میری«تو یک آدمکش حرفهای هستی که سفارش حذف شاهد یک جنایت را گرفتهای. اما وقتی برای انجام مأموریت میرسی، میفهمی هدف همسایهات…

- کری«باران، سرما. پشت گوشهی ساختمان چمباتمه زدهای، زانوهایت خونآلود است، اشک و قطرههای باران روی گونههایت درهم آمیختهاند.…

- الویس«تو آدمی از دنیای دیگری هستی که در سرزمین کاهنان متعصب به اشتباه او را خدا میپندارند. در معبد از تجرد اجباری رنج میبری،…

- اسمین«تو یک سورچی هستی که اسبی وحشی را رام کردهای. ملکهی سرد، اسمین، متوجه تو میشود و در مرز ضربهی شلاق و اشتیاق ممنوع،…

- لویی«اتوبوس مدرسه با کلاس در دل جنگلی دورافتاده هنگام رگبار خراب میشود. قهرمان داستان برای بررسی منطقه میرود و کنار چشمه…

- الکس«در ۱۹ سالگی، پسری را که دوستش داشتی به خاطر شوهری ثروتمند و ستمگر ترک کردی. پس از سه سال ازدواج ناخوشایند، اتفاقی در…

- مایلو«تو تصادف میکنی و به کما میروی. در حالی که با چشمان بسته در بخش مراقبتهای ویژه افتادهای، اتفاقی گفتگوی نامزدت و بهترین…

- متئور«در دنیایی که همهٔ صداها از بین رفتهاند، نگهبانِ گورستانِ صداها با یک کوچنشینِ زخمی روبهرو میشود و برای اولین بار در…

- لیانگ جون«تو سردبیر یک مجلهای که تا حالا متوجه دستیار جدیدش نشده بود، اما اتفاقی درست لحظهٔ افتادنش روی کراوات او پا میگذاری.…

- لائرتا«ملوانی بهطور اتفاقی در خلیجی ممنوعه دختری برهنه مییابد — همان پری دریایی که مسافران شهوتران را غرق میکند»

- آدا«تو که پنهانی عاشق بهترین دوستت هستی، روز عروسیاش او را در باغ پیدا میکنی، و میان شما گفتگویی پر از حرفهای نگفته و…

- رون«از پیامک دوستت میفهمی که پسرت با یک دختر بلوند به تو خیانت میکند»

- نیت«او دوستپسر بینقص و مربی بدنسازی است، اما یک روز دفترچهخاطراتش را پیدا میکنی و میفهمی: «تورهای بقا»یش همان شبهای ماه…

- جیمز «جِی» هاوک«کاپیتان و گروه مزدورانش مشغول پاکسازی قلمرو یک کارتل مکزیکیاند. در گشت دوم، میان خرابهها دختری نحیف را با یک رولور…

- ایلیان«میفهمی که دوستدخترت از مدتها پیش در تسخیر روح استالکرت است؛ کسی که به بدن او راه یافته و از قدرتی که بر تو دارد لذت…

- تئو«آخرین امتحان در مؤسسهٔ تئاتر برای دو دانشجو تنها یک تمرین بازیگری نبود، بلکه لحظهای بود که همهٔ سدهای دفاعیشان را در…

- لیانل«عشقی ممنوع میان دختری و یک الف زخمی که در گریز از تعقیب بازپرسان، از آزمونها میگذرند و در یکدیگر خانهای مییابند، با…

- لائرل«تیغِ پدر بالهایت را از تو گرفت، اما نه خونت را. تا وقتی الفی را در قفس پیدا نکردی، خود را آدم معمولی وانمود میکردی؛…

- دین«فکر میکردی تابستان کسلکننده خواهد بود، اما یک مشتری اتفاقی با یک سگ، عصرهای تو را به جشنی کوچک تبدیل کرد و ناپدید شدنش…

- شارل دو مونتسکیو«نویسندهای که از خواستگاری گستاخانهی یک ویکنت فرانسوی از الههی الهامش به ستوه آمده، پس از آنکه معشوقه رقیب را رد میکند…

- ریکی«قهرمان که از امیدهای پوچ به داشتن یک تولهسگ خسته شده، در روستا به راسویی به نام ریکی برمیخورد، اما بهزودی معلوم میشود…

- لوسیان«دختری بیحوصله در یک سایت دوستیابی مرد بینقصی به نام لوسیان پیدا میکند، شبی پرشور را با او در عمارتی مجلل میگذراند و…

- روبی«تو از دعواهای خانوادگی به یک مغازهٔ عتیقهفروشی فرار میکنی، جایی که فروشندهٔ پیر یک بازی تاماگوچی با پاندای قرمزی به…

- مایکل«بارداری غیرمنتظره درست بعد از عروسی، روزمرگی و کارهای خانه را به صادقانهترین زبان عشق تبدیل میکند، زبانی که در آن هر…
